در كتاب جديدم يك سخنراني هست كه در سال 1931 در شيكاگو ايراد كرده ام. آن روز درباره روشها و ابزارها به او گفتم:
هر معماري اي را كه در دنيا هست فراموش كن
و آنها را صرفا كارهاي خوبي تلقي كن به سياق خودشان و در زمان خودشان.
معماري را براي امرار معاش انتخاب نكن
مگر دوست داشته باشي كه در كارت آن را اصل قرار دهي.
از مدرسه معماري برحذر باش مگر در حد جزئي از كل مهندسي
برو به كارگاه ، ماشينها و طرز اجراي ساختمانهاي مدون را به چشم ببين.
به اوگفتم بايد فورا اين عادت را در خودت بپروراني كه :
وقتي حاصل را مي بيني فكر كني كه چطور اين شده است؟
هر خصوصيت و جلوه اي به پرسش وادارت كند
ياد بگيري كه بين چيز غيرعادي و زيبا فرق بگذاري و خوي تحليل گري پيدا كني.
به او گفتم :
فكرت را بر چيزهاي ساده متمركز كن
كه استاد پير ما هميشه به آن سفارش مي كرد!
اين كار يعني كل را به سطح اجزائش فرود آوردن.
از طرز فكر امريكايي بازگشت سربع سرمايه ؛ چنان حذر كن كه انگار از سم مهلك!!!
هيچ كاري را نيمه كاره و نارس انجام نده
و براي به بار نشستن تجربه ، اگر ده سال هم لازم است ، صبر كن.
طبيب مي تواند اشتباهات خودش را دفن كند ،
ولي معمار چاره اي ندارد جز اينگه به صاحبكارش توصيه كند كه:
با كاشتن بوته هاي مو روي اشتباهش را بپوشاند .
پس براي ساختن اولين بناهايت هرچه مي تواني ازسكونتگاهت دور شو .
همين طور به او گفتم :
يك مطبخ را با همان شوقي بساز ؛ كه براي ساختن يك كليساي جامع احساس ميكني .
چيزي كه مطرح است كيفيت است.
و از شركت در مسابقات دوري كن ، مگر به قصد تفنن !!!
و هرگز نقشه فروش نشو.
معماري شغلي است كه خودش بايد صاحبش را پيدا كند.
و آن قدر در طلب صداقت مبالغه كن كه هرگز به طور كامل دستت به آن نرسد ( 1993 ) .
سعي كن كتاب طبيعت را مطالعه كني.
انچه بايد درباره معماري ارگانيك بدانيم دركتابهاي معمولي پيدا نمي شود .
براي درس گرفتن از طبيعت بايد با آن هم سخن شد.
بايد از درخت ، گل ، صدف …
يعني ديدني هايي كه صادقانه بيانگر صورت ناشي از كاركرد هستند درس بگيريم .
ولي اگر به همين بسنده كنيم ، كار ما تقليد محض خواهد شد و بس.
اما اگر عمق بيشتري را بكاويم تا به اصولي برسيم كه اين چيز ها براساس آنها عمل مي كنند!
به راز وابستگي صورت به كاركرد مورد انتظار ؛
كه از درخت ساختمان و از ساختمان درخت مي سازد پي ميبريم .
پدر من كه كشيش و واعظ بود . به من آموخت كه :
يك سمفوني را همچون ساختمان عظيمي كه از اصوات ساخته شده در نظر آورم.
از آن زمان هر وقت به باخ و بتهوون و موتسارت گوش مي كنم …
معماري را مي بينم كه در حال ساختن است .
و از موسيقي درسهاي ارزشمندي گرفته ام ؛
براي من مرحله ديگري بوده است از ادراك طبيعت ( 1993 (
تنها پيشرفت قطعي تو ، چه حالا و چه هر وقت ديگر ،
كارهاي اصولي است كه در انتظام كامل به انجام رسيده باشد. ( 1931 (